گنج

شمارهٔ ۱۲۶

۷ بیت
تو را آرد به بالین بعد مرگ من خدای منتا کند لعل جان بخشت مسیحاوش دوای من
به محنت کشته‌ای را می‌رسد بر سر تماشا کنبه خنجر می‌دهد مژگان خدنگی خون‌بهای من
بیا در گلشن و اعجاز عشق و عاشقی بشنوبا فغان آورد شوریده بلبل را نوای من
ز خود بیگانه گشت و عالمی دشمن به او بنگربه هر کس آشنا شد آن بت ناآشنای من
به مرغان شب آهنگم شب هجران تو همدمبه گوشت می‌رسد هر نیم شب ای مه صدای من
بکش دست تو می‌نازم که من هم کشتنی هستمهمین بود ای بت پیمان شکن هم مدعای من
یکی زآن جمله خاقان است در خیل غلامانتبه درگاهت نشسته پادشاهان پادشای من