شمارهٔ ۱۲۷
نداری خبر از من و درد منبه مهد اندر ای ناز پرورد من
سپهرم زبون کرد آخر ببینبه گیتی غمت شد همآورد من
تو پا از سرم تا کشیدی اجلبه باد فنا میدهد گرد من
منقش ز خون جگر کردهامبیا تا ببینی رخ زرد من
فزون گردد از گریه آهم بترساز این آتش آب آورد من
تو را داد حسنت بر هفت از آنبه ششدر بود مهره نرد من
به جرمی سزاوار کشتن شدمبه خاقان ببخش ای جوانمرد من