شمارهٔ ۱۲۵
سرزنش نیست مگر بر دل و بر دیده منبا همه خلق جهان چیده و برچیده من
بزمی از بهر تو آراستهام ساقی کومیش از خون دل و ساغرش از دیده من
قدمی رنجه نما کش دم رفتن آمدرحم کن بر من و بر این دل رنجیده من
ناصحی خندهزنان گفت مده دل به بتانوقت آن است که گریند به خندیده من
جورها رفت به خاقان و سزاوارش بودجز جفا پیست بگو از تو پسندیده من