شمارهٔ ۱۲۲
ساقی امروز کامرانی کنشیخ ما وقت شد جوانی کن
سر خط بندگی ز ساقی گیررو به میخانه زندگانی کن
عقل هی هوش را نگهبان باشدیده دل را تو پاسبانی کن
آب حیوان ز لعل ساقی جوچون خضر عمر جاودانی کن
چهره رز در آب میخانهببر از باده ارغوانی کن
نیست سرمایهای به غیر از جانقسمت بوسه رایگانی کن
آشکارا ز بیم غیر چرالطفی ار میکنی نهانی کن
حکم از توست ما اسیر توایمما ندانیم هر چه دانی کن
دل از آن تو شد نمیخواهمهر جفایی که میتوانی کن
ای طبیب از تو زار مینالدبا دل خسته مهربانی کن
مژده ای دل که یار میآیدوقت آن است جان فشانی کن
در دولت به روی ما بگشادیار هی بخت شادمانی کن
آفتابی نشسته بر رویتای زمین خیز و آسمانی کن
به یکی زخم آمده خاقانتا توانی تو جان گرانی کن