شمارهٔ ۱۲۰
در ره تو به کی خاک به سر ریختناز غم تو تا به چند خون ز مژه ریختن
نقض وفایت نشد گر برمیدی ز ماشیوه آهو بود دیدن و بگریختن
گر سر ما بسته است یار به فتراک خویششیوه صیدافکنیست بستن و آویختن
آهوی شیراوژنی شیر تهمتن شکارپشه تواند کجا با تو درآمیختن
غیر تو خاقان کسی کار نه هر عاشقیستتیر بلا را سپر گشتن و نگریختن