گنج

شمارهٔ ۱۰۴

۵ بیت
آخر ای پیمان‌گسل من یار غمخوار تواممبتلای محنت و هم خوار و هم زار توام
رحم کن بر جان من ای گل‌رخ سیمین‌بدنزآن که من از گلعذاران چمن‌خوار توام
چون خرامی از پی نخچیر اندر کوه و دشتصید‌ها هستند اما من گرفتار توام
کرده‌ام از می پرستی توبه چون دیدم تو راباده از بهر چه نوشم مست رخسار توام
می‌کشی هر دم تو خاقان را به صد خواری و زارچند گویی بهر دلجویی که دلدار توام