گنج

شمارهٔ ۱۰۳

۹ بیت
گر می‌کشی به تیرم دل از تو بر نگیرممن مرغ پرشکسته در دام تو اسیرم
در روز وصلت ای جان جان را کنم به قربانتا در شب فراقت هر لحظه‌ای نمیرم
از دست ابروان و مژگان تو چه سازمآن می‌کشد کمان و این می‌زند به تیرم
رحمی و گرنه ترسم آخر تو را بگیرداین آه زود زودم این صبر دیر دیرم
حسن تو بی‌نهایت شد ای شه نکویانقدری زکات حسنت می‌ده که من فقیرم
لطفی به من که پیرم شکرانه جوانیشکرانه جوانی لطفی به من که پیرم
جز آرزوی رویت چیزی نه در خیالمجز گفتگوی مویت چیزی نه در ضمیرم
گردم ز لعل قندت کی سیر دایه گوییاز آن برید نافم آمیخت آن به شیرم
دوشینه گفت دلبر در محفلی به خاقاندل برگرفتی از من گفتا مگر بمیرم