شمارهٔ ۱۰۲
راندیم چون ز درت من به ملامت رفتمتو سلامت که من اکنون به ندامت رفتم
با صد امید برت آمده بودم آخردل پر از حسرت و غم زآن قد و قامت رفتم
به درت باز نگردم دگر از جور رقیبمنم آن مرغ اسیری که ز دامت رفتم
کامت این بود که ناکام روم من ز درتمن هم ای دلبر خودکام به کامت رفتم
گفت آن شاه جهان روز درم ای خاقانگفت خاقان که منم بنده غلامت رفتم