شمارهٔ ۱۰۱
تا از برم رفت بیمهر یارمگویا که شد جان از جسم زارم
رفت از بر من آن شوخ امااز رفتنش رفت صبر و قرارم
دل دادم و جان در کوی آن ماهچون نیست لایق زآن شرمسارم
نبود امیدم از بخت دیگربر یار اکنون امیدوارم
زامید وصل لیلیوش خودخاقان چو مجنون در انتظارم