گنج

شمارهٔ ۹۱

۷ بیت
ای کاشکی روز ازل کردی مرا قربان خودکآخر به جان آمد دلم از یار دل رنجان خود
از من گذشتی ای پری بر خاک من گر بگذریعالم به افغان‌آوری زاین کشته مژگان خود
خورشید در جولان‌گهت همچون سر من ای جوانچون گوی هر سو می‌بری از لطمه چوگان خود
دل برده‌ای از دیگری دل داده‌ای بر دلبریای درد بی‌درمان من درمانده درمان خود
زاهد برو جای دگر افسون این افسانه برکز جان گذشتم بارها از گفته جانان خود
در سینه دل را بشکنی بر دست من پیمانه راآخر چرا باید شکست ای نازنین پیمان خود
ای داد از بی‌داد تو رفتم مگر از یاد توجان خواستی این جان من مگذر تو از خاقان خود