گنج

شمارهٔ ۸۷

۷ بیت
کی شود کآن خاتم دولت تو را بر کف رسدمژده ملک سلیمان باز بر آصف رسد
اختیاری من ندارم پادشاهی حکم کنآن چه از بهر دلم بر خاطر اشرف رسد
خوش تماشا می‌کنم قتل رقیبان را ز توکی بود کز خنجرت بی‌مصرفی مصرف رسد
آب شمشیرت گواراتر بود بر جان مندر بهشتم گر ز حوری جرعه‌ قرقف رسد
بس که دل افروخته از شعله عشق توامروز محشر بر خلایق زآتش او تف رسد
عالمی چون زهره می‌رقصند از روی نشاطهر کجا در بزم عشرت دست تو بر دف رسد
فخر خواهد کرد خاقان در میان کشتگانکشتگانت چون به محشر هر طرف صف صف رسد