شمارهٔ ۸۶
اسیر خم کمند تو گشتم ای صیادنه میکشی ز جفا و نه میکنی آزاد
متاع هر دو جهانرا به راه تو دادمگذشتم از سر این هر دو هر چه بادا باد
هزار مرتبه هر روز اگر کشی حاشاکز دست جور تو پیش کسی کنم فریاد
وفا ببین که ز جور تو در صف محشربه پیش دادگری آن چنان نخواهم داد
تو شاه حسنی و دل دار ملک توست چراخرابه دل مارا نمیکنی آباد
به هر کجا که رود جان من گرفتارتدلی که داغ تو دارد نمیشود آزاد
نخواست این که نشیند به دامنش خاقانز رحم نیست اگر خاک من نداد به باد
گذر نکرد چو شیرین به سوی من گر چههزار تیشه به سر من زدم یکی فرهاد