شمارهٔ ۸۵
بر جای گل به ماه عذار تو خار ماندای پادشاه حسن ز لشکر غبار ماند
صد داغ بیشتر به دلم بود از بتانداغی که از تو بود به دل یادگار ماند
حسن و غرور و ناز و تکبر تمام شدمستی ز سر به در شد و رنج خمار ماند
قاصد رسید و مژده وصلی ز یار داددل برد و دیده نیز در این رهگذار ماند
خنجر ز کین کشیدی و گفتی همیزنمتا روز حشر دل به ره انتظار ماند
کو حاکمی که حکم کند در میان مااین داوری به پیش خداوند کار ماند
در مجمعی که نام تو بردند جان ندادخاقان ز سخت جانی خود شرمسار ماند