شمارهٔ ۸۴
گر چنین پا به گلم سرو خرامان تو کرددین و دل تا به ابد بر سر پیمان تو کرد
منت از تیغ تو دارم که به میدان وفاعاقبت گوی سرم در خم چوگان تو کرد
خسرو حسن تو عالم همه یک سر بگرفتهر که را بود سری تابع فرمان تو کرد
بس که از شوق شدم خاک به راه تو فلکطلب خاک شدن در ره جولان تو کرد
دشنه رستم دستان نکند با سهرابآن چه با این دل من خنجر مژگان تو کرد
زخم شمشیر تو را خواست که دورد اغیارستم آن بود که با سوزن پیکان تو کرد
جامهای کز ورعش دوخته بودم همه عمرپیرهن بود قبا چاک گریبان تو کرد
خواست زاهد زندت دست به دامان چون منشرم از دست خود و پاکی دامان تو کرد
پیش از این خاطر جمعی به فراغت بودمخاطر آشفتهام آن زلف پریشان تو کرد
آن چه اسرار که عشق تو ز من پنهان داشتآشکارا به من آن غمزه پنهان تو کرد
بر سر رحم به من آمده دانم خاقانمهربانش به من این دیده گریان تو کرد