گنج

شمارهٔ ۸۳

۹ بیت
ای کاش آن که بر رخ خوبان نظر کنددل را نداده جان دهد و مختصر کند
خضر ار رسد به کوی تو باور نمی‌کنمجان ناسپرده از سر کویت سفر کند
آماج تیر شست تو هر دل نمی‌شودجز آن که جان خویش به راهت سپر کند
مرهم دگر چگونه گذارم به سینه‌ایوآن سینه‌ای که تیر تو از وی گذر کند
دستم به دامن تو کجا می‌روی که نیستدستی که بی‌تو خاک تواند به سر کند
دل را به راه جور نکویان نهاده‌ایمجان دست مزد آن که جفا بیشتر کند
دانی فغان برای چه جانا نمی‌کنمترسم که ناله در دل سختت اثر کند
تیغ ار بکشتن من دلداده می‌کشیبا دل بگو که دلشده‌ای را خبر کند
آب خِضِر ز چشمهٔ تیغت شد آشکارخاقان چرا ز تیغ تو دیگر حذر کند