شمارهٔ ۸۱
دیدی که بر سر من آن بیوفا چه آورداز مهر خود چهها گفت وز جور خود چهها کرد
غارتگر چمن برد از جور چرخ وارونآن گلبنی که بلبل از آب دیده پرورد
مجبور میبرندم پیش طبیب، یارانیا رب که کس نداند درمان این دل درد
از شوق میسپارم جان در سم سمندتکز خاک من برآری تا حشر آن زمان گرد
عشاق تو به آتش خو کرده چون سمندرجا دارد ار به دوزخ نالند هر دم از برد
قمری ز سرو نالان بلبل ز گل در افغانایّام فرش دیبا بر روی خاک گسترد
خاقان بنوش جامی زآن آب آتشافروزکافسرده شد دلم باز زین زاهدان دمسرد