شمارهٔ ۷۹
مرا بیتو به عالم جان نباشددلم را طاقت هجران نباشد
به دردی کردهام خو ای عزیزانکه هیچش در جهان درمان نباشد
سرم را همچو گو جانان به زلفتتوانی زد اگر چوگان نباشد
نمیبینم به عالم دیدهای راکه از هجران تو گریان نباشد
بیا منزل میان جان و دل کنمرا رازی ز تو پنهان نباشد
گریزد هر زمان از من به جاییدلی دارم که در فرمان نباشد
ز هجرت سینه چاکم وقت یاریستتو را یاری به جز خاقان نباشد