گنج

شمارهٔ ۷۴

۷ بیت
هر دلی شاد نباشد که نگاری داردخرّم آن دل که چو من مثل تو یاری دارد
چشم مستت که بود باز به هر سو نگرانشاه‌بازی‌ست که آهنگ شکاری دارد
ای قرار دل من خال دلم می‌دانیبی‌قراری که به زلف تو قراری دارد
خط عیان شد ز رخت گشت جهان تیره و بازآفتابی‌ست که از مشک غباری دارد
سنگ بر شیشه شادیش زند دست غمتهر که او با دل سنگت سر و کاری دارد
غنچه از رشک دهانت بخورد خون جگرنرگس از مستی چشم تو خماری دارد
سوخت عالم همه از آه تو خاقان آریآتش عشق جهانسوز شراری دارد