شمارهٔ ۷۵
در قید بلا مرغ دلم باز درافتاداز دام یکی جست و به دام دگر افتاد
دیوانهصفت جان من زار به هر شهراز بهر دل گمشدهای در به در افتاد
احوال دلم پرسی و دانی به چه ماندبازیست که در اوج از او بال و پر افتاد
تا ماه رخت شقهگشا گشت به عالمدر عهد تو خورشید ز طاق نظر افتاد
از تلخی جان کندنم آگاه شدم منآن روز که کارم به تو شیرین پسر افتاد
عالم همه صحرای ختن گشت به یک بارتا زلف تو در دست نسیم سحر افتاد
تا روز جزا به نشود چاره نداردزخمی که ز مژگان توام بر جگر افتاد
صد شکر خدا را که در این دیر مکافاتخاقان به تو «هر کس که درافتاد برافتاد»