شمارهٔ ۷۱
ز خورشید فلک دل میربایدمه من گر ز برقع رخ نماید
مگر آهنربا شد چشم مستتکه از آهندلان دل میرباید
نسیم زلف تو عنبرفشان استشمیم کاکلت جان میفزاید
چو خاکستر کز او آینه پاک استغبار مقدمت غم میزداید
درِ اقبال بر رویم شود بازچو آن مهپیکرم از در درآید
دهد بر یاد خاقان نافهٔ چینگره چون از خم کاکل گشاید