گنج

شمارهٔ ۶۹

۷ بیت
ای کاش از این بی‌گنه هر دم گناهی سر زندتا آن که او هر لحظه دامن را به قتلم بر زند
دست از جفاکاری بکش ترسم دل از کف داده‌ایدست از وفا بردارد و بر دامن داور زند
عالم بسوزم یک نفس از آه آتش‌بار خودهر گه که با او مدعی بنشیند و ساغر زند
با داغ تو ای بی‌وفا ترسم که در روز جزاچون لالهٔ خونین‌کفن از خاک محشر سر زند
زد ناوکی بر سینه‌ام چون صید بسمل می‌تپمدارم امید از بخت خود تا ناوک دیگر زند
ای کاش بر رغم رقیب آن بی‌وفا خواهد مرادر بزم خود بنشاند و برخیزد و خنجر زند
دستی که هر شام و سحر در گردنت بود ای پسربنگر که از هجرت چه سان خاقان همی بر سر زند