شمارهٔ ۶۴
بازم ای یاران غمِ مژگانِ دلبر میکشدمیکشد اما به تیغم نی، به خنجر میکشد
خنجری زد گفت دیگر هم زنم اما نزدزخمیی را ز انتظار زخم دیگر میکشد
میکشد هر عاشقی را عضوی از جانان ولیای مسلمانان مرا آن چشم کافر میکشد
هیچ یاری در جهان یاری به این زاری نکشتکز جفایم هر دم آن شوخ ستمگر میکشد
بس که میگریم ز هجرش روز و شب خاقان چو ابرعاقبت دانم مرا این دیدهٔ تر میکشد