شمارهٔ ۶۲
بر این رهم به امیدی که یار میگذردقرار صبر دل بیقرار میگذرد
به یاد موی میانی مرا ز غم شب و روزسرشک خون همه دم از کنار میگذرد
شوم غبار به راهی که از پی جولانبلای جان من آن شهسوار میگذرد
ندانم این سر کوی که بود کز آن هر کسغمین و خستهدل و اشکبار میگذرد
بیار ساغر چون مهر صبح نزدیک استکه وقت مستی و خواب و خمار میگذرد
ز رفتنش به تو گویم به من چه میگذردکه جان رود ز برم چون نگار میگذرد
دمیده سبزه خط بر رخش کنون خاقانبنوش باده که فصل بهار میگذرد