شمارهٔ ۵۸
ای مسلمانان غم دلدار زارم میکشدنامسلمان دلبری از انتظارم میکشد
آمد آن شیرین پسر با تیغ خونریزم به سرکوری چشم رقیب امروز زارم میکشد
گفت خواهم کشتن و در خاک و خون افکندنتخوشدلم زآن رو که با صد اعتبارم میکشد
درد یاری داشتم دل خوش به وصل دلبریهجر آن دلدار و یاد آن دیارم میکشد
دوش داد او وعدهام خاقان که خواهم آمدنوعده داده است اما ز انتظارم میکشد