گنج

شمارهٔ ۴۵

۱۱ بیت
به بالین ار مسیحم صد هزار استمرا دردی‌ست با درمان چه کار است
نپرسد هر که بیند قاتلم راکه از زخم خدنگش آشکار است
بیا ای سروقد لاله‌رخسارکه گلزار جهانم بی‌تو خار است
به من چیزی که از عشق تو مانده استهمان داغی که در دل ماندگار است
شود معمور از معماری غمدر اقلیمی که عشقت شهریار است
ندیدم سرو ای مه آورد بارچه سروی تو که نازت برگ و بار است
برو زاهد که در عشقم گرفتارمرا با کفر و با ایمان چه کار است
تو تا رفتی ز سیلاب سرشکمهزاران رود جیحون در کنار است
به زیر خنجرت جان دادن ای مهعجب روزی و خرّم روزگار است
نگشتم صید هر بار ضعیفیدلم در پنجهٔ عنقاشکار است
شب هجرش ندارد صبح در پیبگو خاقان شب آن بی‌شمار است