گنج

شمارهٔ ۴۴

۷ بیت
دلی دارم که از تنگی به تنگ استبه خویش و خویشتن دائم به جنگ است
همیشه از فغانش در فغانمچو ناقوس کلیسای فرنگ است
ز مژگان تو ای ابروکمانمدلم را حسرت زخم خدنگ است
چه حاجت بستن صیدی که او راز زلف گردنش صد پای لنگ است
به مینو گر برندم بی‌تو هیهاتکه بی‌تو شهد در کامم شرنگ است
جدا از روی تو مشکل توان زیستجهانم بی‌تو در کام نهنگ است
صلایت می‌زند پیر خراباتبرو خاقان چه جای نام و ننگ است