شمارهٔ ۴۳
در پیش عارض تو مه از ذره کمتر استخورشید را که گفت که با تو برابر است
ترکیست چشم مست کز ابرو گرفته تیغبر پادشاه ممکلت تن مظفر است
ای سایهٔ جمال خداوند ذوالجلالسرو قدت به چرخِ برین سایهگستر است
هر گه به سیر باغ خرامی به هر قدمزانوزنان به پیش تو سرو و صنوبر است
در خیل چاکران تو خسرو یکی از آنهر کمترین کنیز تو شیرین و شکّر است
دل پیش یار بیگله و منّت از خدامنّت خدای را که جهانم مسخر است
خاقان به بندگی تو نازد به روزگاردر خیل چاکران تو از جمله کمتر است