شمارهٔ ۴۲
به ملک حسن کنون چون تو پادشاهی نیستبه خیل پادشهان چون تو کجکلاهی نیست
گریزگاه جهان کوی توست میدانمبه غیر سایهٔ تو هیچ جانپناهی نیست
ز دست جور تو جانا کجا توانم رفتکجا روم که به غیر از تو دادخواهی نیست
برای قتل من از من گواه میطلبیبه غیر زخم تو بر دل مرا گواهی نیست
ز بس که اشک فشاندم به وادی غم تونخورده آب ز چشمِ ترم گیاهی نیست
ز بس نمانده ز هجر توام تواناییتوان آن که توانم کشید آهی نیست
گناهکارم و در روز حشر ای خاقانامیدوار از اینم که بیگناهی نیست