شمارهٔ ۴۱
در آن دمی که جان به وفا میسپارمتیا رب شود که دست به گردن درآرمت
از وعده دروغ تو ای بیوفا ببینجان میسپارم و به ره انتظارمت
ای دل به حال نزع کجا میبرم تو رابر خاک آستانه او میگذارمت
دل گفت میروی به که خواهی سپردنمگفتم که بیکسم به خدا میسپارمت
گر جان رود برون نرود مهرت از دلماز جان خویش دوستتر ای دوست دارمت
کشتی مرا و خوشدل از اینم که گفتیماز جمله فرا شدگان میشمارمت
چون دید سختجانی خاقان به غمزه گفتمانند ترک مست بر او میگمارمت