شمارهٔ ۴۰
اجر من از حد فزون جور تو بیمنتهاستچاره بجز عجز نیست صحبت شاه و گداست
رحم تو بر من مکن جور تو بر من رواستهست مرا مدعا این چه تو را مدعاست
یاد ز فردوس و حور گر بکند دل خطاستروی تو و کوی تو مقصد و مقصود ماست
در ره غم گم شدیم تا دل ما رهنماستغرقه به دریای غم کشتیم از ناخداست
گر مس قلب مرا وصل تواش کیمیاستدور نباشد اگر نقد دو عالم بهاست
جز دل زارم کسی آگه از این غم کجاستهست از این با خبر هر که چو دل مبتلاست
از تو پسندد به خویش گر همه لطف و جفاستهر چه به خاقان تو را میسزد او را سزاست