شمارهٔ ۳۸
آمدی مردم فغان از رفتنتعقل حیران گشت از دل بردنت
من به صد ناز و نیازش داشتممیبری دل ترسم از آزردنت
هجر بر من سخت زورآور شدهگر بمیرم خون من در گردنت
پایمال هجر گشتم رحم کندست من روز جزا بر دامنت
پیرهن از برگ گل باد صبادوزد ار زیبنده باشد بر تنت
خرمن گل گرد اندامت بدیدرحم کن بر خوشهچین خرمنت
گوهری در دست مفلس کس ندیدحیرت آرد هر که بیند با منت
بس که مینالد دلم خواهم ز جاندر میان دیده سازم مسکنت
قبلهٔ عشاق چون شد روی توگشته خاقان روز و شب پیرامنت