شمارهٔ ۳۷
بکش به تیغ و نگه کن که خونبهای من استرضا رضای تو باشد خدا گوای من است
هزار مرتبه هر روزم ار کشد گویمبه دست یار بنازم که این سزای من است
برو رقیب من از تیغ او نمیترسمز مرگ بیم ندارم که مدعای من است
سری که سود کله گوشه بر سپهرِ برینشده است خاک و نگفتی که خاک پای من است
به دل که از کف صد کافرش رهانیدمز چشم مست تو ترسم که در قفای من است
من آن نیم که دهم دل به دست بوالهوسیکسی که دشمن عالم شد آشنای من است
هزار شکر که خطش دمید و راحم شدگرفت آینه زنگار و از دعای من است
خوشم به درد و مرا حاجتی به درمان نیستکه زخم خنجر مژگان او دوای من است
به پای گل چو رسی گوش کن ترانهٔ عشقز عندلیب خوش الحان که همنوای من است
پی نماز به مسجد دگر نخواهم رفتمرید پیر مغانم که مقتدای من است
به رتبه خسرو عالم اگر چه خاقان استچه میشود که بگویی که این گدای من است