شمارهٔ ۳۶
مگر رخسار یارم بینقاب استکه مه روشنتر امشب ز آفتاب است
خطا گفتم که رخسار سلیمانچو خورشیدی عیان در ماهتاب است
سرش در حلقهٔ زلفت گرفتارکسی کاو خسروِ مالکِ رقاب است
به دل بردن عجب نیرنگ داردسرانگشتش به خون دل خضاب است
تو را جا در دل ویران شد آریمقام گنج در کنج خراب است
چو خاقان چشمهٔ نوش لبت دیدبه پیشش چشمهٔ حیوان سراب است