گنج

شمارهٔ ۲۸

۷ بیت
از خال تو حال من تباه استوز چشم تو روز من سیاه است
زآن زلف چو شام و و روی چون صبحکارم شب و روز اشک و آه است
آن قامت اوست یا که سرو استآن صورت اوست یا که ماه است
صد کشور دل به غمزه گیرداین خسرو من که بی‌سپاه است
ترک می و نقل و بربط و نیدر مذهب عاشقان گناه است
آخر به سرش دمی گذر کناین دلشده را که خاک راه است
خاقان ز فراق یار زار استفریاد و فغان او گواه است