شمارهٔ ۲۹
رخ چو ماه تو از مشک تر نقاب گرفتروم به سجده که واجب شد آفتاب گرفت
ز دست حور ننوشد دگر شراب بهشتکسی که از کف ساقی من شراب گرفت
چگونه دل ندهم بر کسی که بتْواندبه یک نگاه دل از دست شیخ و شاب گرفت
گرفته جا به دلم پادشاه حسن ولیفغان که پادشهی کشور خراب گرفت
ز چشم مست تو نرگس کرشمه وام نمودز لعل ناب تو یاقوت رنگ آب گرفت
بنفشه از سر زلف تو پیچ و تاب آموختعرق ز روی تو خاصیت گلاب گرفت
خطت دمید و سیه کرد روز خاقان رااز آن که عارض ماه تو را سحاب گرفت