گنج

شمارهٔ ۲۳

۷ بیت
زآن ابروی سیاه و زآن قامت بلندتجان خستهگهٔ کمانت دل بستهٔ کمندت
چشمم همیشه گرید از چشم دلفریبتکامم مدام تلخ است از لعل نوش‌خندت
شد چشم تیره روشن از گرد راهت آریباشد ز سرمه بهتر گرد سم سمندت
زیبارخان ستاده چون بنده پیش رویترعنا قدان فتاده زآن قامت بلندت
زاین پیش رام بودی اکنون نه آن چنانییا رب کدام دشمن زاین گونه داد پندت
یک دم عیادتی کن این دردمند خود رااخر چرا نپرسی احوال دردمندت
بسته است دل به چیزی هر عاشقی به جانانخاقان دل شکسته دل بسته کمندت