گنج

شمارهٔ ۲۲

۷ بیت
زار گریم که مرا یار وفادار برفتچون نگریم ز وفا کز بر من یار برفت
دل نمانده است مرا از غم هجرش آریبی‌دلم زآن که مرا دلبر و دلدار برفت
کار من گریه و زاری بود آری ور نهچه کنم گر نکنم کار من از کار برفت
آن که صد بار دلم هر نفسی زو خوش بودآه کز پیش من زار به یک بار برفت
شده‌ام وحشی و رم می‌کنم از آدمیانتا مرا مشک‌فشان آهوی تاتار برفت
این سیه‌روز نسوزد به چه سان همچون شمعکامشب‌اش روشنی شمع شب تار برفت
آخر آن دل که وفای تو در آن ساکن بوددر غمت خون شد و از دیدهٔ خون‌بار برفت