گنج

شمارهٔ ۱۸۸

۷ بیت
تو مگو گناه‌کاری بکشم به هر چه خواهیکه به کیش خوب‌رویان گنه است بی‌گناهی
سپه غمت ز هر سو به دلم هجوم کردهچو هجوم روستایی به سرای پادشاهی
تو شهی به تو مسلم همه کشور نکوییبه تو روی داد خواهان به امید دادخواهی
گنهم ز حد برون شد تو مگر ز لطف بخشیبه درت نهاده‌ام رو به هزار روسیاهی
به دل و جان زارم بکن آنچه می‌توانیتو و جورهای بی‌حد من و آه صبح‌گاهی
ز غم تو ای ستمگر دل من ز غصه خون شدنکنی اگر تو باور دهد اشک من گواهی
تو مکن جفا به خاقان که رسیده از جفایتتف آه او به ماه و نم اشک او به ماهی