شمارهٔ ۱۸۷
بگشا به کلیسا لب ای دلبر ترساییاز یار نصارا بر اعجاز مسیحایی
شبهای غمت همدم با درد شکیباییدل با من و من با دل در گوشه تنهایی
رفتی تو و ماندم من در حسرت دیدارتترسم که بمیرم من روزی که تو بازآیی
گفتی که شود رسوا در عشق بتان اخترعاشق نکند هرگز اندیشه ز رسوایی
ظلمت که من شکوه از تو به کسی گویماز دست تو چون نالم با این همه زیبایی
در پای گلی با مل وقت است که بنشینیبا یار پریچهره ای عاشق شیدایی
خاموش دگر بنشین خاقان که نگار آمددر وصل مکن افغان ای بلبل شیدایی