شمارهٔ ۱۸۶
دوش با دل به کنج پنهانیشکوه میکردم از پریشانی
گفت بگذر از این خیال که نیستثمر عشق جز پشیمانی
گفتم آری ولی در این وادیتوسن آرزو همیرانی
تو میا از پیش که من رفتممیکنم در رهش سرافشانی
دل چو بشنید این سخن از منگفت رو رو که بادت ارزانی