شمارهٔ ۱۸۵
به امیدی که امیدم برآریسپردم جان به این امیدواریی
مگو از هجر من چون زنده ماندیکه من خود مردم از این شرمساری
چو از ما بگذری جانا نگه کننهانی بنگر آن دم جان سپاری
به عشقت پایبندم تا قیامتاز این بندم نباشد رستگاری
مکن کاوش به مژگان سینهام راغمت در سینه دارم یادگاری
تحمل میکند جور بتان راچو خاقان نیست کس در بردباری
تو سلطانی مسخر ملک حسنتبه پیش شاه باید خاکساری