شمارهٔ ۱۸۴
دیده تا کیوان خرام مشتریگشت از آن هندوی بام مشتری
میزند خورشید در بام فلکنوبت خوبی به نام مشتری
ای صبا از من سکندر را بگوآب حیوان شد به جام مشتری
زهره میرصد از این شادی به چرخچرخ میگردد به کام مشتری
همچو غنچه از نسیم صبحدمبشکفد دل از پیام مشتری
گر بنوشد باده غیر از بزم توتا ابد بادا حرام مشتری
میرود دل از پیش هر سو ببینصید وحشی گشته رام مشتری
ماند سرو بوستان ای دوستانپای در گل از خرام مشتری
تلخکامان را به کام از لطف بینشهد میریزد کلام مشتری
هر کسی پابست در دام کسیستگردن خاقان و دام مشتری
در دل عشاق و در دام بتانشد قیامت از قیام مشتری