شمارهٔ ۱۸۳
دلم ربوده ز کف دلبری به صد خواریکه نیست هیچ در او راه و رسم دلداری
ببرد صبر و قرار و توان ز من یکباربتی که شیوه او نیست جز جفاکاری
به یاد موی تو و روی تو من مشتاقچه شامها که به صبح آورم ز بیداری
شب فراق توام لاله روید از دامنز بس که لاله فروریزد اشک گلناری
شب وصال تو تشخیص سر ز پا نتوانز بس که دیده شوق تو کرد سرشاری
ربودی از کف خاقان دل و شکستی بازمکن مکن صنما بیش از این دلآزاری