شمارهٔ ۱۸۰
ای گل چه دل بهر خس و هر خار بستهایبگسستهی ز یار و به اغیار بستهای
باریست بر دلت که چرا غیر یار اوستای دل ز کوی یار از آن بار بستهای
دارم ز کردههای بدت شکوهها ولیما را زبان به خوبی گفتار بستهای
طرار پیشهایست که از بندها گریختاین دل که تو به طره طرار بستهای
در حسرتم که خاک شوی بر تو بگذردای دل ز کوی یار چرا بار بستهای
مگشای لب به شکوه که کس را گناه نیستخاقان تو دل به یار دلآزار بستهای