شمارهٔ ۱۷۹
جانم خدنگ شست بتان را نشان شدهدل شاهباز عشق تو را آشیان شده
سرهای سروران همه خاک در تو بادخاک در تو تاج سر سروران شده
همچون خضر ز چشمه حیوان به روزگاراز خنجر تو حنجر من کامران شده
خواهم هزار چشم که تا بنگرم تو راهر عضو من به مدح تو یک یک زبان شده
زحمت مکش بکش تو خدنگت ز سینهامپیکان تیر شست تو در استخوان شده
ساقی به همت تو بنازم چه کردهایکاین پیر سالخورده به جامی جوان شده
آن عارضی که بود ز هجران چو زعفراناز باده وصال تو چون ارغوان شده
از چنگ دلبران ز بر دست جستهایاین دل هزار مرتبه صاحبقران شده
صد شکر زاهدا که علی رغم زاهدانمفتی و مقتدا همه پیر مغان شده
جان خواست از تو تا دهدت بوسهای بگیرخاقان بده که قیمت آن رایگان شده