شمارهٔ ۱۷۷
باده لعل تو را بادهپرستان تشنهجان جانانی و جان باشدت از جان تشنه
در دندان و عقیق لب تو سیرابندهم بدان بحر بود تشنه و هم کان تشنه
حسن پر آب تو چون دیده تماشا نکندکه بدان آب بود دیده و مژگان تشنه
شهرت چشمه نوشت که به ظلمات رسیدزآن سبب گشت به آن چشمه حیوان تشنه
گر دهی تشنهلبان را ز لب خو دم آبنیست در بادیه عشق تو خاقان تشنه