شمارهٔ ۱۷۶
هرگز دلم زآن دلربا دیدی شود خوشنود نهگفتم دهی یک بوسهای زآن لب مرا فرمود نه
کشتی چو شمعم بارها ای نور چشم عاشقانبرخاست هرگز از دل پر آتش من دود نه
زآن چشم مست خویشتن هرگز نگاهم کردهاییا بوسه دادی هرگزم زآن لعل میآلود نه
عهدی تو کردی ای پسر بشکستی آن را سر به سرعهدت به من ای سیمبر انصاف ده این بود نه
تا چند خاقان میکنی منع من از آه و فغانهرگز گره از کار من این یار من بگشود نه