گنج

شمارهٔ ۱۷۵

۷ بیت
یارم سر زلف وا نکردهبی‌چاره دلم رها نکرده
تیغ تو به روز قتل فرقیبیگانه ز آشنا نکرده
با آن همه وعده‌های یارییک وعده خود وفا نکرده
آن کیست که بوی زلفش آردای بی‌ادبی صبا نکرده
کم کن به من این جفا که هرگزگردون به کس این جفا نکرده
ترسم حرفی ز من زند سردر روز جزا خدانکرده
دردا که در این زمانه خاقانکس چاره درد ما نکرده