شمارهٔ ۱۷۴
گر جان بباید دادن در آن راهدادیم جان را الحکم لله
هر شب رسانم بر اوج گردوناز دوری تو صد ناله و آه
هرگز نخواهم در مدت عمرجز روی دلبر جز وصل دلخواه
خواهم که آیم هر شب به کویتنتوانم آمد از دست بدخواه
اسرار هستی دانی نداندجز مرد عارف جز پیر آگاه
بنشسته بودم از بخت نومیدکز در درآمد آن شوخ ناگاه
از وجد جستم از جای و گفتمالحمد لله الحمد لله
جز تو نگاری هرگز نخواهمگر باورت نیست والله بالله
من ترک عشقت هرگز نگویمزاین فکر بیجا استغفرالله
میرفت و از دور خاقان که بگرفتناگه دلم را زلفش سر راه