گنج

شمارهٔ ۱۶۸

۷ بیت
دل اسیر کمند پرفن توسر من پایمال توسن تو
حسرت خنجری دگر دارمدست من روز حشر و دامن تو
نیست ای مرغ پر شکسته دلجز سر کوی او نشیمن تو
کرده ایمان عالمی غارتداد از چشم مست پرفن تو
بنشین جان من که می‌میرممی‌روی خون من به گردن تو
ای دل این ناله تا به کی که بودعالمی در فغان ز شیون تو
همچو خاقان هزار می‌گردندخوشه‌چینان گرد خرمن تو